تبليغاتX
اووووووووق

اووووووووق

لاشی

سلام............دیگه  نمینویسم......................بای

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 12:27  توسط شیطونک  | 

بای بای

یادم می آد که به مهرداد گفتم یا بگو اون نامزده یا نه    یا اینکه من برم............

ج نداد بهش گفتم شمارش معکوس شروع شد

اولیش رو رو پام زدم

بهش گفتم ۱

دومیش مچ دستم

گفتم ۲

سومیش جای همون دومیه

عمیق تر شد......

گفتم ۳

گفت دوست دخترشه.....تازه می خوان برن خواستگاری

بهم گفت منو یاد گذشتم انداختی    گفت از حموم بیا بیرون....گفت عاقل باش......

چشمامو باز کردم زمین و دیوار قرمز بود

خر شدم

لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون..............

جاش می سوزه

اما یادم می ندازه که اون تنها عشق منه عشق ۱۲ ساله...

۱۲ سال گذشت و من هنوز دیوونشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 19:55  توسط شیطونک  | 

شکنجه

زمین تشنه است

اشک

زمین خیس شد............

تشنه تر شد

اشک

هر چه بیشتر بارید

عطش دیدارت را وحشی تر کرد

دوش دیدمت.....

ابتدا آرامش یافتم

سپس از فکر و خیال تا صبح ابر بهار بودم

چرا

چرا

چرا

شبیه علامت سوال شدم....................................................................................

..........................................................................................................

....................................................................................................................................................................................................................................................

.....................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................مردم....................................................

........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 12:17  توسط شیطونک  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 19:57  توسط شیطونک  | 

انواع روابط

> 1. روابط دانشجو با استاد
> 2.
روابط دانشجو با دانشجو
> 3.
روابط استاد با دانشجو
> 4.
روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس
>
>
> 1.
روابط دانشجو با استاد
>
>
الف: دانشجو دختر است و استاد مرد:
> 1.
دانشجو خودشیرینی می کند به هدف نمره.
> 2.
دانشجو خودشیرینی می کند به هدف استاد.
>
معمولا در دوحالت فوق، دانشجو به هدف خود میرسد.
>
>
ب. دانشجو پسر است و استاد مرد:
> 1.
دانشجو و استاد چشم دیدن یکدیگر راهم ندارند.
> 2.
دانشجو و استاد خیلی رفیق می شوند یه طوری که شوخیهای آنها را نمی توان به قلم آورد.
> 3.
نقش سنگ را برای هم بازی می کنند.
>
معمولا در هیچ کدام از حالات فوق هیچ کدام از طرفین هدفی را دنبال نمی کنند.
>
> 2.
روابط دانشجو با دانشجو
>
>
الف: پسر با پسر: استغفرالاه!
>
>
ب: دختر با دختر: خدا اون روزو نیاره!
>
>
ج: پسر با دختر: آهان رسیدیم سر اصل مطلب!:
> 1.
روابط در حد نگاه; نهایت رابطه: آمار گیری
> 2.
روابط در حد سلام و علیک; نهایت رابطه: احوال پرسی
> 3.
روابط در حد جزوه دادن و جزوه گرفتن; نهایت رابطه: کپی جزوه ها
> 4.
روابط در حدسالی یکبار تور یکروزه تفریحی ; نهایت رابطه: سالی دوبار تور یکروزه تفریحی!
> 5.
روابط در حد پارتیهای دوره ای; نهایت رابطه: روم نمی شه بگم!
> 6.
روابط در حد درس خواندنهای دست جمعی; نهایت رابطه: اضافه شدن به تعداد مرغ عشقهای عالم!
> 7.
روابط در حد مرغ عشق; نهایت رابطه: ...(چی بگم والا!)
>
>
>
> 3.
روابط استاد با دانشجو:
>
>
الف: استاد مرد است و دانشجو دختر:
> 1.
استاد از دماغ فیل افتاده اس

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:36  توسط شیطونک  | 

شب دوست داشتنی

خونه بودیم و منتظر اومدنشون.زنگ زد که ما یه کم دیر تر میایم.....

ما هم بلند شدیم رفتیم مفید.

حدود نیم ساعت الکی چرخیدیم......

زنگ زد که بیاید جلو در مفید.....

رفتیم......

من:سلام.....

یوسف:سلام.....

یوگی:سلام.....

فری:سلام.....

در ماشین و بستیم و راه افتادیم......

یه کم سر به سر هم گذاشتیم.از اون جایی که یوسف خیلی حرف می زنه،تا اونجا یه ریز فک زد......

رفتیم دنبال رها.....ساعت حدودا 8 بود......فری زنگید به دوستش که واسمون م.ش.ر.و.ب بیاره

دم پنجره ماشین نشسته بودم.سیگارمو روشن کردم.....

شیشه رو یه کوچولو دادم پایین.هوا خداییش سرد بود.....رسیدیم نزدیکای پونک ترافیک سنگینی بود آخه چراغ قرمز خراب شده بود

دود تو ماشین همه جارو گرفته بود.....

صدای آهنگ مورد علاقه رها سرمو پر کرده بود...................

_هی   تو   غریبه.به من نگو که چشاش فریبه.هیچ جا مثه اون ندیدم می خوام اسمشو بذارم پدیدم.............

خلاصه.......

رفتیم طرفای جنت آباد......

م.ش.ر.و.ب رو تحویل گرفتیم و رفتیم.......

وسط راه یه هو یوگی و رها گیر دادن که باید برن داروخونه.........

به منم گفتن بشین تو ماشین و حواست باشه فری و یوسف نیان......

موندم......

اونا رفتن.......

بعد از 5 مین برگشتن.......قرصی که می خواستن بهشون نداده بودن......

2تا قرص می خواستن......1 خواب آور      2 کار کن معده........

بی خیال شدن و رفتیم خونه.......

اول خراکیا رو ریختیم رو میز تا هر کی هر چی می خواد بخوره.......

3تا پاکت سیگار هم گذاشتیم رو میز و اصل کاری هم گذاشتیم وسط.......

سی دی هامونو آوردیم.....دادیم به یوسف

اول سی دیه دوست دختر خودشو یعنی رها گذاشت....

آهنگ هاش بد نبود اما من زیاد خوشم نیومد آخه بیشترش فاز غم بود......

تو همین وسطا بودیم که حرف احمد پیش اومد......

من گیر دادم که احمدم باید بیاد......

یوسف زنگید به احمد و گفت بیاد......

فری و یوسف گفتن م.ش.ر.و.ب رو بخوریم تا احمد بیاد......

خندیدم و با شیطنت گفتم تا احمو جووووووووووووووووووووووونم نیاد من لب نمی زنم.......

یه کم هی سیگار کشیدیم تا بلاخره احمد اومد.....

احمد شد دی جی ما......

یه کم ماست و خیار درست کرد.....ما هم یه دوغ برداشتیم و 2تا قرص آرام بخش که من داتم با 2تا قرص مسهل انداختیم توش.....

به هوای رقصیدن هی این دوغرو به هم زدیم....

آقا  حالا مگه این قرصا آب می شد!!!!!!!!!

پدر مون در اومد.....

آخرم تابلو شدیم و فری یهدوغ دیگه باز کرد......

خلاصه این که نشد.....بچه هانشستن تا ما شام درست کنیم.......

املت................

بازم دست بر دار نبودیم.......دوباره قرصارو ریختیم تو املت......

درست شد.....

احمدو یوسف و فری نمی خودن....گفتن ما میل نداریم اما جون عمشون!!!!!!!!!!

گفتم:بابا ناز نکنین .......بخورین دیگه......

و مجبور شدم خودم یه لقمه بخورم......

شکشون خوابید و یه کم خوردن...................

م.ش.ر.و.ب رو باز کردن و واسه هر کی یه پیک ریختن.......

همه خوردیم جز یوگی........

مبلا رو کشیدیم کنار از وسط......وولوم آهنگ و دادیم بالا و همه وسط می رقصیدیم........

جز احمد........

یوگی و فری با هم بودن.......رها و یوسف هم با هم ........و من تنها.......یه کم تنهایی حال کردم و بعد رفتم در گوش احمد گفتم:نمیای برقصی......

گفت:بذار یه کم داغ شم میام.....

منم گفتم به تخمم.....(البته تو دلم گفتم)

رفتم و با یوگی و رها سه تایی کلی رقصیدیم...فری و یوسف هم مجبور شدن با هم باشن.....تا بالاخره احمد بلند شد......

تنهایی داشت یه طرف می رقصید.....یوسف رفت دستشو گرفت و گذاشت تو دست من.......

احمد یه کم تو چشمام نگاه کرد و رفت چراغارو خاموش کرد وآواژر رو  روشن کرد......

دو دقیقه نشد که رقصیدیم.....لبا شو گذاشت رو لبام و لیسم زد.......خیلی رقصیدیم حدودا 4 ساعت شد......فری و یوگی رفتن تو اتاق.....ما هم که فوضوووووووووووووول.......

هی می فتیم در رو باز می کردیم......و مزاحمشون می شدیم.......

خسته شده بودم.....تنم داغ شده بود.....رفتم صورتمو آب زدم و گردنمو  شستم......وقتی اومدم پیش احمد زبونشو گذاشت رو گردنمو تا زیر گوشم کشید بالا.........

لاله گوشمو با دندوناش گرفت کشید بالا.....

دستم و گرفت و رفتیم تو اتاق یوگی و فری رو به زور بیرون کردیم کنار هم دراز کشیدیم..........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:28  توسط شیطونک  | 

خودکشی

 

کاش خودکشی جرم نبود.....................از همتون متنفرم................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 18:17  توسط شیطونک  | 

داستان تلخ

یه دوست قدیمی.....

گمش کرده بودم.....

یه هو پیدا شد....

فراموش شده بود....

نامزد کرده

عاشقش بودم اونم 9 سال.....

2 سال بود فراموش شده بود....

برگشته و نامزد داره

نمی خوام زندگیش خراب شه

می گم برو

میگه بمون

میگم برو به زندگیت برس با این که هنوز حتی با صداش آروم  می شم

می گه می خوام ببینمت

میگم نزنگ می خوام فراموشت کنم

میگه می خوام با هم در ارتباط باشیم

دارم دیوونه میشم

چرا برگشت حالا که نامزد داره......

اومده که خرد شدن منو ببینه؟

اومده که تنهاییم رو ببینه؟

اومده که چی؟

نمی خوام باعث از بین رفتن یه زندگی بشم.........

میخوام فراموشش کنم اما نمی تونم............................................................................
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:0  توسط شیطونک  | 

عکس بوسه عاشقانه

 

 

تصاویر عاشقانه

 

 

 

 Фантастические рисунки

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 18:59  توسط شیطونک  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااام.معذرت به همه دوستایی که ازم ناراحتن.....................

چند وقته حالم بده............دعام کنین.

احتیاج دارم به کسی که با بودنش آرامش بگیرم.........

آرامش..........

چیزی که هیچ وقت نداشتم .......

به جز مهمونی که چند شب پیش بودم...........

کاش همیشه مهمونی باشه........

مستی باشه......

عرق باشه

سیگار و قلیون باشه

رقص و بوس باشه

بیداری و داغی باشه

                                                                             خوشی باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 18:41  توسط شیطونک  |